تبليغاتX
نقشی بر آب
نقاشی های من
سلام

بعد از مدت ها خوش حالم که یه سری به بلاگم زدم.

این بارم با یه کار جدید اومدم و دوست دارم نظرتون رو راجع به پرنده ی خیالیم ببینم.

 

+ نوشته شده در  دوم اسفند 1387ساعت 20:7  توسط آمنه  | 

تصویرگری من برگرفته از یکی از داستان های خانوم عرفان نظر آهاری است که با اجازشون تو وبلاگم کپیش کردم:

مادرم خواب دید که من درخت تاکم. تنم سبز است و از هر سرانگشتم، خوشه های سرخ انگور آویزان.
مادرم شاد شد از این خواب و آن را به آب گفت.

فردای آن روز، خواب مادرم تعبیر شد و من دیدم اینجا که منم باغچه ای است و عمری ست که من ریشه در خاک دارم. و ناگزیر دستهایم جوانه زد و تنم، ترک خورد و پاهایم عمق را به جستجو رفت.
و از آن پس تاکی که همسایه ما بود، رفیقم شد.
و او بود که به من گفت: همه عالم می روند و همه عالم می دوند، پس تو هم رفتن و دویدن بیاموز.
من خندیدم و گفتم: اما چگونه بدویم و چگونه برویم که ما درختیم و پاهایمان در بند!
او گفت: هر کس اما به نوعی می دود. آسمان به گونه ای می دود و کوه به گونه ای و درخت به نوعی.
تو هم باید از غورگی تا انگوری بدوی.
و ما از صبح تا غروب دویدیم. از غروب تا شب دویدیم و از شب تا سحر. زیر داغی آفتاب دویدیم و زیر خنکی ماه، دویدیم. همه بهار را دویدیم و همه تابستان را.
وقتی دیگران خسته بودند، ما می دویدیم. وقتی دیگران نشسته بودند، ما می دویدیم و وقتی همه در خواب بودند، ما می دویدیم. تب می کردیم و گُر می گرفتیم و می سوختیم و می دویدیم. هیچ کس اما دویدن ما را نمی دید. هیچ کس دویدن حبّه انگوری را برای رسیدن نمی بیند.
و سرانجام رسیدیم. و سرانجام خامی سبز ما به سرخی پختگی رسید. و سرانجام هر غوره، انگوری شد.
من از این رسیدن شاد بودم، تاکِ همسایه اما شاد نبود و به من گفت: تو نمی رسی مگر اینکه از این میوه های رسیده ات، بگذری. و به دست نمی آوری مگر آنچه را به دست آورده ای، از دست بدهی. و نصیبی به تو نمی رسد مگر آنکه نصیبت را ببخشی.
و ما از دست دادیم و گذشتیم و بخشیدیم؛ همه داروندار تابستان مان را.

***
مادرم خواب دید که من تاکم. تنم زرد است و بی برگ و بار؛ با شاخه هایی لخت و عور.
مادرم اندوهگین شد و خوابش را به هیچ کس نگفت. فردای آن روز اما خواب مادرم تعبیر شد و من دیدم که درختی ام بی برگ و بی میوه. و همان روز بود که پاییز آمد و بالاپوشی برایم آورد و آن را بر دوشم انداخت و به نرمی گفت: خدا سلام رساند و گفت: مبارکت باد این شولای عریانی؛ که تو اکنون داراترین درختی. و چه زیباست که هیچ کس نمی داند تو آن پادشاهی که برای رسیدن به این همه بی چیزی تا کجاها دویدی!

 

+ نوشته شده در  پانزدهم شهریور 1387ساعت 17:42  توسط آمنه  | 

سلام

من با یه کار جدید اومدم.

اسم چند تا از کتاب هایی که مطالعه کردم و عکساشو دیدم:

۱.قباد شیواطراح گرافیک

۲.گزیده آثار گرافیک حقیقی۱۳۸۵-۱۳۴۸

۳.سیری در نگارستان نقاشی ایرانی       نوشته ی مهدی الماسی

۴.سیری در گلستان خوشنویسی           نوشته ی مهدی الماسی

۵.چگونه عکس بگیریم؟

البته کتاب داستانهای کودک زیادی خوندم شاید از بهترین اونها تصویرگری آقای علی اکبر صادقی بود.

+ نوشته شده در  هشتم فروردین 1387ساعت 15:16  توسط آمنه  |